باز امشب ازون شباست ، باز هوای دلم بارونیه ، باز دلم یه عالمه گریه می خواد ؛ باز هوای بارونی امشب عطر تورو اورده ، باز یاد تو تمام دلمو قلقلک می ده ، کاش می شد با هر قلقلک اش خندید ، اما مگه می شه ؟
تو نباشی و خنده باشه ؟؟؟
نمی دونم الان کجایی ؟ نمی دونم ؟
گفتم بمون !! تو رو خدا بمون ، نرو ...
گفتی می رم . گفتی نمی تونم بمونم .گفتی نمی تونم دل ببندم ، تو هم نبند ! گفتی زندگی من خلاصه می شه توی جستجو و جستجو . گفتی این راه منه ! این عشق منه ! گفتم : گلم ، چرا فکر نمی کنی عشق یعنی باور ؟
گفتی : باورت کردم ، گفتی : تو شدی خورشید خانوم قصه هام ،
من و تو و بارون !
گفتم خورشید و بارون ؟! مگه می شه ؟؟؟ گفتی تو بخواه ، می شه .
و من خواستم ، شدم خورشید خانوم قصه ،همون که تو میخواستی ، خورشید توی بارون ؛ اما ، نشد. تو رفتی !
حالا من موندم و بارون ، با یه بغل حسرت از نبودنت ، از نداشتنت !
نه اینکه فکر کنی جاتو کسی گرفته نه ! اما تازه گیها غمم باهام رفیق شده ، خب می دونی غمم که تنها نمی آد ،
با خودش یه عالمه همراه داره : درد و غصه و بغض و اشک و آه و دلتنگی ، آخرشم که بیکسی و تنهاییه !
دیگه چی بگم برات ؟ بگم که خیلی تنهام !
بقیه اش همش بغض و گله ، نه از تو ، از خودم ، ازین که دارم میمیرم از درد نبودنت ؟
که این بغض لعنتی ام ول کن نیست ؟ و اشکایی که دیگه برام نموندن ؟ دیگه چی بگم ؟؟؟
تو بگو ستاره ، آی ستاره ،
تو که می دونی چشام اشکی نداره !
تو که می دونی نمیادش دوباره ،
تو که می دونی دیگه دوسم نداره ،
تو که می دونی منو تنها می زاره ،
تو بگو ستاره ، آی ستاره !
+ نوشته شده توسط پری کوچک غمگین در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 و ساعت
23:36 |